تعطيل است

تعطيل است . لطفا اين زنگ را بزنيد .

  
نویسنده : سهیل ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :


شام آخر

سلام . بعد از مدتی گفتم بیام و یه سری به شما بزنم . جالبه ! معلوم نیست اینجا کی به کی سر میزنه ؟!

هوای خوبیه . یه کمی سرده . دیدید از بغل کفاشها و واکسیها که رد میشید به کفشهای شما نگاه میکنند ؟ من هم همه چیز رو از دیدگاه خودم میبینم و تعریف میکنم . صحبت از سرمای هوا بود . چند روز پیش یک خانواده رو آوردند بیمارستان که متاسفانه دچار گاز گرفتگی شده بودند . احتمالاً لوله بخاری خونه شون نشتی داشته . ظاهراً مهمون داشتند و پدر خانواده پیش مهمونها خوابیده بوده . مادر ، دو دختر و یک پسر دچار گاز گرفتگی شده بودند . پسر 16 ساله فوت کرده بود . دخترها هم وضع و حالشون تعریفی نبود . مادر هم وضعش خراب بود .

هرچند که دیگه خیلی کم توی شهرها بخاری استفاده میشه ؛ ولی اگر از بخاری یا آبگرکن استفاده میکنید ؛ از صحت و سلامت لوله ها و دودکش مطمئن بشید که خدای نکرده همچین اتفاقی براتون پیش نیاد . بخاری های نفتی قدیمی به خاطر دودی که تولید میکنند ، و بو دار هستند ، زودتر آدم رو متوجه نشت دود میکنند . اما بخاریهای گازی اینطور نیستند . میدونید که گاز CO اصلاً بو نداره و شدیداً سمی و خطرناکه ..... بگذریم .

به نظر شما هیچ بودن بهتره یا هیچ نبودن؟

امان از دست کسانی که برای جلب توجه ، ناله میکنند . این مشکل عمومیه . بعضی مریضها که میاند پیش ما ، به خیال اینکه بهتر بهشون رسیدگی بشه یا داروی بهتری براشون تجویز بشه ، الکی ناله میکنند . این که میگم الکی ، باور کنید الکیه . طرف وارد اتاق که میشه ، میبینی یه جور نفس میکشه که هر کی ندونه فکر میکنه این الان نفسش بند میاد و جونش در میره . بعد که میره بیرون ، میبینی خوب شد !! ....... تو این وبلاگستان هم نمونه هاش هست ! حتماً دیدید .

راستی ، کسی عکسی که گذاشتم تو وبلاگ میبینه ؟ من که ندیدیم کسی اظهار نظر کنه . بالا سمت راست ، لینکش هست . کار خودمه . سعی میکنم هر چند وقت یکبار عوضش کنم .

خب . اين هم از پست آخر پرشين بلاگ . پست بعدی رو اينجا ببينيد و اگر دوست داشتيد لينکش رو عوض کنيد .

تا ديداری ديگر ، بدرود

  
نویسنده : سهیل ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :


هميشه ؟‌

به قول آهو :

هميشه خيلی زود ، دير ميشه .........

  
نویسنده : سهیل ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :


ما چقدر فقیرهستيم!

به نقل از سوگند :

روزی يک مرد ثروتمند ؛ پسر بچه کوچکش را به يک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند ؛ چقدر فقير هستند . آن دو يک شبانه روز در خانه محقر يک روستايی مهمان بودند.در راه باز گشت و در پايان سفر ؛ مرد از پسرش پرسيد: نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!

پدر پرسيد: آيا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: بله پدر!

و پدر پرسيد:چه چيزی از اين سفر ياد گرفتی؟

پسر کمی انديشيدو بعد به آرامی گفت:فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آنها چهارتا.ما در حياطمان يک فواره داريم و آنها رودخانه ای دارندکه نهايت ندارد. ما در حياطمان فانوسهای تزيينی داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود می شود؛ اما باغ آنها بی انتهاست!

با شنيدن حرفهای پسر؛زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر ؛ تو به من نشان دادی که ما چقدر فقير هستيم !


قبول داريد که خيلی (يا بعضی )از موجودات ۲پايی که اطراف ما هستند ، آدم نيستند ؟! حتماً قبول داريد . مهم اينه که با اين موجودات که با معيارهای ما ، آدم نيستند ، چه برخوردی بايد داشت ؟ واقعاً چه کارشون کنيم ؟‌ ................

 

  
نویسنده : سهیل ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :


تأثير

گاهی اوقات ، اتفاقات بعضاً کوچيک ، که شايد ربطی به آدم نداره و تأثيری هم رو زندگيش نداره ، چقدر ميتونه ديد آدم رو عوض کنه . درست يا غلط ...

  
نویسنده : سهیل ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :


زندگی به روش آمريکايی

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟

 مكزيكى: مدت خيلى كمى!

آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟

مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه!

آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟

مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده میچرخم! يك ليوان شراب ميخورم و با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!

آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!

مكزيكى: خب! بعدش چى؟

آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...

مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟

آمريكايى: پانزده تا بيست سال!

مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟

آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!

مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟

آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى! با زنت خوش باشى! برى دهكده و يك ليوان شراب بنوشى! و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

 -----------------------------------------------------------------------------

چند روز پيش يه خانمی رو آوردند بيمارستان که جديد ترين متد برای خودکشی رو ابداع کرده  . گفتم براتون بگم شايد يه روزی به درد بخوره

اين خانم محترم بعد از بگو مگو با شوهرش - ميره يه تکه سيم برق پيدا ميکنه و با قيچی اون رو تکه تکه ميکنه و ميخوره  . من نميدونم . شايد ميخواسته يواش برق بگيردش و يواش بميره . خلاصه که از موضوع خودکشی که بگذريم ، کارش خيلی باحال بود و کلی خنديديم .

تا بعد .....

 

  
نویسنده : سهیل ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :


روپوش سفيد

سلام

امروز يه اتفاق جالب افتاد که براتون تعريف ميکنم . هرچند که شايد برای شما جالب نباشه .

امروز توی يک تصادف رانندگی ، يک خانواده رو آوردند بيمارستان . مادر خانواده دست و پاش شکسته بود . پدره هم لبش پاره شده بود و سر و صورتش خونی بود . يه دختر بچه ناناز ۸-۹ ماهه هم باهاشون بود که يه کمی صورتش خراشيده شده بود . مادره که يه ور افتاده بود و چند نفر مشغول کارهای اون بودند . پدره هم که از بس حول کرده بود دور خودش ميچرخيد . هر چی بهش ميگفتيم که بابا - چيزی نشده . بيا سر و صورتت رو بشود تا لبت رو بخيه کنيم ، متوجه نبود و مدام با موبايلش صحبت ميکرد و شماره ميگرفت . ما هم دختر کوچيکه رو برديم و رو يه تخت خوابونديم . چيزيش نبود . يه چرت کوچولو که زد ، من رفتم سراغش که باز هم معاينه ش کنم . نازش کردم . بهش گفتم کجات درد ميکنه؟ سرش رو نشون داد . بعد دستش رو گرفتم و روی همون تخت بلندش کردم که وايسه . بلند شد و خوشبختانه مشکلی نداشت . يک دفعه احساس کردم که ميخواد بغلش کنم . من هم بغلش کردم . اونهم چنان من رو سفت بغل کرد و دستاش رو انداخت دور گردنم و سرش رو گذاشت رو شونه م . پرستارها و ديگرانی که صحنه رو ديدند ، با تعجب داشتند تماشا ميکردند و به همديگه نشون ميدادند . من هم مونده بودم چه کار کنم . ( يه کمی احساس مادری بهم دست داد  ) خلاصه علی رغم ميل باطنيم ، بچه رو از خودم جدا کردم و خوابوندم روی تختش .

برام عجيب بود . بچه ها معمولا از روپوش سفيد ميترسند . اما اين يکی رفتار عجيبی داشت .

  
نویسنده : سهیل ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :


گوژپشت

- بیش از 12 درصد جمعیت شهر نشین و 10 درصد جمعیت روستایی کشور ایران زیر خط فقر مطلق زندگی میکنند . توضیح اینکه فقر مطلق به حالتی گفته میشود که فرد یا خانواده ، قادر با تأمین مایحتاج خوراکی خود نیز نمیباشد . به عبارت ساده تر ، گرسنه هستند .

- کالین پاول و خرازی سر یک میز شام خوردند .

- در بررسی بعمل آمده در چین ، از بین 400 دانشگاه برتر در جهان ، نامی از دانشگاههای ایران به چشم نمیخورد . در همان تحقیق ذکر شده که از بین 40 مرکز تحقیقاتی برتر در دنیا ، 75 درصد در آمریکا هستند .

- در هفته گذشته ، بیش از 25 کارتن خواب در خیابانها جان باختند .

- در مراسم 16 آذر ، دانشجویان خاتمی را هو کردند .

- از ابتدای سال ، قرار بود که پنجشنبه - روز شهادت امام جعفرصادق - تعطیل باشد . ولی بعداً یه جورایی شد که روز شهادت افتاد چهارشنبه !

------------ ربط دادن خبرهای فوق ، به عهده خودتون .

- ماه رمضان همین امسال ، یه پیر مرد گوژپشت به من مراجعه کرد . همینجوریش هم قدش کوتاه بود . پشت خمیده اش هم مزید بر علت شده بود و خیلی کوچولوش کرده بود . عینک ته استکانی به چشم داشت . مرتب هم ما رو دعا میکرد . بد جوری به دلم نشسته بود .( خوشبختانه بعداً ، باز هم دیدمش و امیدوارم که باز هم ببینمش ) کشاورز بود . خودش میگفت . فکر کنم 70 سال رو از خدا گرفته بود .اهل شیراز بود ولی چطور سر از اینجا در آورده بود ، من نمیدونم . به هر حال ... فشار خونش خیلی بالا بود . یه قرص بهش دادم گفتم اینو بخور . نخورد ! هر کاریش کردیم ، نخورد . گفت روزه هستم . روزه م باطل میشه . من نمیتونم مدیون خدا بشم . هر چی ازش خواهش کردیم ، توجیه کردیم ، چاخان گفتیم ، فتوی صادر کردیم ... نخورد که نخورد . شما ندیدیدش . ولی به خدا قسم که من این حرکتش رو به حساب نفهمیش و امی بودنش نگذاشتم .نمیدونم چه اسمی براش میشه گذاشت . از من که فهیم تر بود . میخوایید قبول کنید میخوایید نکنید ... نمیشه . میخوام احساسم رو بتونم منتقل کنم . ولی نمیشه ... بگذریم .

- سرما خوردم ؛ حسابی . کسی دکتر خوب سراغ نداره ؟

- چند روزه که خوراک اورژانس شده پیر مرد و پیرزنهایی که میافتد و مهره های کمرشون یا رونشون یا بالاخره یه جاییشون میشکنه . حالا خوبه هنوز یخ بندون نشده که مردم لیز بخورند . اما نکته ای که هست و باید بهش توجه کرد ، پوکی استخوانه که توی سنین بالا - خصوصا تو ایران - زیاد هست . سعی میکنم بعداً مفصل در این باره براتون بنویسم . اما همین رو اینجا بگم که پوکی استخوان از میانسالی و شاید هم جوونی شروع میشه . از همین حالا به فکر باشید . اگر ( آقایون 4 روز دیگه ، خانمها 400 سال دیگه ) پا به سن گذاشتید و مبتلا شدید ، دیگه خیلی نمیشه کاریش کرد . بعداً نگید نگفتی .

- این روزها هوا بدجوری سرده . مواظب باشید مثل من سرما نخورید .

تا بعد . خدا نگهدارتون

  
نویسنده : سهیل ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :


روغن کرچک

باز هم يه خاطره براتون بگم - ولی برای اينکه حفظ امانت کرده باشم بايد بگم که از قول يک از دوستان گرامی نقل قول ميکنم :

يه روز ، يه آقای ( که باز هم نميخوام قوميتش رو لو بدم  ) ميره راديولوژی برای گرفتن عکسی که دکتر براش تجويز کرده بود . اونجا بهش يه شيشه روغن کرچک ميدند و ميگند اين شيشه رو تا آخرش سر بکش و بيا تا عکست رو بندازيم . ( توضيح اينکه برای بعضی از عکسها مثل عکس ستون فقرات ، برای اينکه هوا و مواد داخل روده ها کيفيت عکس رو پايين نياره ، خوردن روغن کرچک و خالی شدن روده ها ، کمک کننده ست ) خلاصه . اون آقای گرامی هم يک شيشه روغن کرچک رو تمام و کمال ميماله به سرش ( سر ميکشه )و بعدش هم چون احساس خوشتيپی بهش دست ميده ، موها رو برس ميکشه و يه دست کت شلوار پلوخوری هم به تن ميکنه و ميره برای عکس گرفتن  .

فقط من موندم چطوری با اون سر و ريخت که احتمالا روغن ازش ميچکيده ، ميتونسته لباس تنش کنه و از خونه بره بيرون .

اون احساس خوشتیپی که بهش دست ميده از همه جاش خوشمزه تر بود . نه ؟

خداييش بعضيها ( که باز هم نميخوام لو بدم ) خيلی باهال هستند ها

  
نویسنده : سهیل ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :


نياز

سلام

امروز داشتم فکر میکردم که آدمها ، چه نیازهایی دارند . بعد گفتم بگذار بنویسم و نظر شما رو هم بخوام . حالا ده تا از اونها رو من مینویسم . شما هم اگر چیز دیگه ای به ذهنتون رسید اضافه کنید . اما چیزی که مهمه اینه که بتونیم این نیازها رو - بر اساس اولویت و اهمیت - ردیف کنیم . شما هم میتونید کمک کنید .

1- آب و غذا 2- مسکن 3- شغل 4- بهداشت 5- امنیت 6- رفاه 7- سرگرمی 8- عشق 9- سکس 10- آزادی

موارد دیگه ای مثل قدرت - افتخار - دانش - بینش و ... رو هم میشه اضافه کرد .

البته خیلی از نیازهای انسان به هم وابسته هستند . یه جاهایی تداخل دارند . یکی زیرمجموعه دیگریه . و غیره .

هر چند که خوانندگان این صفحه از انگشتان دست تجاوز نمیکنند ولی باز هم نظرشون رو میشه جمع کرد و نتیجه گرفت .

کمک کنید که لیست رو تکمیل کنیم .

ممنون

  
نویسنده : سهیل ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :